|
"وبلاگی" وه زوان مهحهلی ئهرا نویسانن مهتلو و شعر کوردی ئیلامی ...نه کهمتر و نه بیشتر.
|
ده نام جهنگهل سوونز پر داری،
ده کونای تیهریک پر وهلگه ماری،
دویم ده بان پیشت چوی سهگ «خهرات»،
گوول سوو گرزهی نهفامی درات.
دنان چهفت و تیژ، پهنجه میخهکی،
دوم چک چوی چکول سیول سیخهکی.
خهلوهتی جهنگهل دهوین وه تهکی،
دونیای خوهش و گهرم خوهر شهوهکی.
دهسگ بووی تا ئو گرزهی نهفامه،
بچوو ده سهری ئی فکر خامه.
«قوومهیل دهی دونیا بان دهس مه ههس؟
جانهوهر تویهنی مه بیهی شکهس؟
وه دنان تیژ شیلمی درم،
تا ئهلبجویلی، شارهنگی برم.
ئهر بووای چوی بهرق وه واز رهسمهی،
و دویم سیول ههفت شهو بهسمهی.
پاچهقولهی دهم هویرد کهم کهمهری،
دویمم چووی شهلاخ کوتم ده سهری.
شیر چه سهگیگه، پهلنگ دی کامه،
گورگ حساو نیهکهم وهی کووش پامه.
هادهکوو کهمتار دهس پا چولوفتی،
دی مردم ده زوور گهردن کولوفتی!»
خولاسه گرزهی شیت سووک سهر،
خوهی غهرق کرد ده نام فکر بی سهمهر.
نیهزانس دی وهز وهی توور نیهمینی،
دهس بان دهس هاده کهمینی.
دهس تهسادوف قهزا خهوهر کرد،
پشی ورسگی دوره گوزهر کرد.
(ادامهدیری...)
به فارسی:
در یک جدول سبز و پر درخت، از سوراخی پر از برگ خشک، اول صبح موشی بیرون آمد که مانند سگ کولیان دمش را روی کولش گذاشته بود. دندانهایش کج و تیز بود و پنجههایش میخک مانند. سبیلش سیخهکی و دمش افراشته.
میدان را خالی از رقیب دیدن، خلوتی دور و بر و گرمای لذت بخش آفتاب صبح باعث شد تا سر آن موش نادان دستخوش افکار خام شود.« آیا در این دنیا کسی بالاتر از من وجود دارد؟ آیا حیوانی هست که بتواند مرا شکست بدهد؟ با دندانهای تیزم شکمش را پاره میکنم و تا بخواهد به خود بجنبد، شاهرگش را خواهم برید. اگر قصد فرار داشته باشد، با پرشهای بلند به او خواهم رسید و با سبیلهایم هفت شبانه روز او را خواهم بست! با پشتپا سرنگونش خواهم کرد و کمرش را خرد. دمم را همانند شلاق بر سرش خواهم کوبید. پلنگ دیگر چیست، شیر کدام سگ است؟! گرگ را به اندازهی کفشی که در پا دارم نیز به حساب نخواهم آورد. کفتار دست و پاچلفت کجاست؟... از زور گردن کلفتی دارم میمیرم!»
خلاصه موش نادان سبک سر، خودش را در این افکار بیثمر غرق کرد. او نمیدانست که وضع به این منوال نمیماند و دست بالای دست در کمین اوست. تصادف، قضا را خبر کرد و گربهای گرسنه از آن حوالی رد شد.
(ادامه دارد...)
پیایل وهختی هیمان بویچگن، ئارزویان یهسه که کهی گهپو بوون وه خهیلی دهیان، وهرجهر یهگه لازم بوو ریشیان تاشن تا گهپتر وه نهزهر بیان وه هه ئی پیایله وهختی گهپو دوون و مویهیلیان چهرمگ دوو، ههم تون تون ریشیان وه تیخ تاشن تا کهم سن و سالتر ده ئهوهگ ههسن وه نهزهر بیان!
به فارسی:
مردان وقتی هنوز کودکند، در آرزوی اینند که کی بزرگ شوند و برخی از آنان خیلی زودتر از زمان لازم ریشهایشان را با تیغ میزنند تا بزرگتر از سنی که هستند به نظرآیند و همین مردان وقتی بزرگ شدند و موهایشان سپید شد، بازهم تند وتند ریششان را با تیغ میزنند تا کم سن و سال تر از آنی که هستند به نظر برسند!
وهختی وتی: وه ئهمان خودا، مه دی چگم!... پشت کردم وهت.
وه ژیر لچوو وتی: هیمان هه مهغروورو کهله شهقی!... مه دهنگ نهکردموو نیشتم رویم بوینی!... ئهر وتی ئهرا؟...
ههم دوواره نویشی «ده بهس مهغروور بوویتو کهله شهق!...» وه خاتر یهگه دزانسم ئهگر ئهسریل چیمم بوینی، پات لهرزیگو و نیهتوهینی بچی!...
به فارسی:
وقتی گفتی: به امان خدا، من دیگه رفتم!... بهت پشت کردم.
زیرلبی گفتی: هنوز هم مغرور و کله شقی!...
من حرفی نزدم و نگذاشتم چهرهام را ببینی!... اگر گفتی به چه خاطر؟...
دوباره نگویی «از بس مغرور بودی و کله شق!...» به خاطر این که میدانستم اگر اشکهایم را ببینی، پایت میلرزد و نمیتوانی بروی!...
نهزهر سهنجییهیل نیشان دهن که بهرنامهیل محهلی سدا و سیمای ئیلام ده تهمام بهرنامهیل تر، ئی مرکزه تهرهفداریان بیشتره. تا جیی که سدا و سیمای ئیلام وه بهرنامهیلی ناسیهی که وه زووان کوردی ئیلامی پهخش دون. ههئهو جووره که هام وهتهنهیل «تورک زوان» ده بهرنامهیل محهلی تورکی ده شهبکهیل ئوستانی مهنتهقهیل خوهیان فره خوهشیان دیای.
مه فره خوهشالم که نزیک وه دو دهه دهیه ئو وهر ئهول نفری بویم که نویسانن و اجرای ئهولین بهرنامهیل سدا و سیمای ئیلام وه نام خوهم سهبت کردم. ئهوهل بهرنامهی سدای ئیلام بهرنامهی بوی وه نام «بهرنامهی ئهشایر» که نویسهنده و موجریی خوهم بویم.
ههدیجوره، ئهولین بهرنامهیل سیمای ئیلام و زووان محلی شعرهیل خهنهداری بوین که مه وه زووان محهلی دوتم و ئجرا دکردم.
یهکی دهو شعرهیله که هیمان ههم هاوه یاد مهردم و ههروهخت مه دوینن دهم خوازن چهن بهیت دهی ئهرایان بخوهنم شعر «دل گرزه ده سینهی پهلنگ» بووی که سهعی کهم ده ئی «وبلاگ»ه، بهش بهشیو بکهم و تهقدیم ئهزیزهیل ههم ئوستانی بکهم
ههدیجوره خوهشالم که دوسهیل هونهرمهندی که ئهلان ده ئی بهرنامهیلی فهئالیت کهن مهردوم دوسیان دیرن و دهجی جهلب بوین وه بهرنامهیل ماهواره که خهیلی دهیان گهنن، تهماشای بهرنامهیل خوهیان کهن.
ترجمهی فارسی:
فرهنگ خودمان در خدمت خودمان.
نظرسنجیها نشان میدهند که برنامههای محلی صدا و سیمای مرکز ایلام از تمام برنامههای دیگر مخاطب بیشتری دارند. تا جایی که صدا و سیمای ایلام با برنامههایی شناخته میشود که به زبان محلی «کردی ایلامی» پخش میشوند. همانطوری که هموطنان «ترک زبان» از برنامههای محلی ترکی از شبکههای استانی مناطق خودشان استقبال زیادی میکنند.
من خوشحالم که نزدیک به دو ده پیش اولین نفری بودم که نوشتن و اجرای برنامههای محلی صدا و سیمای مرکز ایلام را به نام خودم ثبت کردم. اولین برنامهی رادیویی مرکز ایلام برنامهای بود به نام «برنامهی عشایر» که نویسنده و مجری آن خودم بودم.
همینطور اولین برنامههای سیمای مرکز ایلام به گویش محلی شعرهای طنزی بود که من به زبان محلی مینوشتم و اجرا میکردم.
یکی از آن شعرها که هنوز هم به یاد مردم مانده است و هر وقت مرا میبینند میخواهند که چند بیتی از آن را برایشان بخوانم شعر «دل موش صحرایی در سینهی پهلنگ» است، که سعی میکنم در این «وبلاگ» قسمت، قسمت تقدیم هم استانیهای عزیزم بکنم.
همینجور، خوشحالم برای دوستان هنرمندی که الان در این برنامههای مشغول فعالیت هستند، زیرا مورد علاقهی مردمند و همین مردم به جای جلب شدن به طرف برنامههای ماهواره که تعداد قابل توجهی از آنها نامطلوب هستند، برنامههای خودشان را تماشا میکنند.
بووار واران بسرروو «جهوی» ده دهمم،
سینهم سزیا، «ئهسر» سوول پرکرد چیهمم.
گومه "ئاوبازی" ده نام بازیهیل،
کوورمان کرد تهم و تووز «تازییهل».
ریشگ «پوویشگ» چلوویسیا «تهره» مرد،
وای فهنا وهلنگ گول و «لرزانه» برد.
«ئهرجن» دی گول نیهکی، «کهو» نیهشاقنی،
پهس ورسگ «گوونی شرر» ئهلواقنی!
نیهتکی تک ده بژانگ ئاسمان،
سهراوهیل هشکن، تیهنگه دارسان.
وهخت نهرمه خوناوه زوویتر بووار،
خووره خوور بکه، ده قهی، چیت و «دووار».
بی ته کهس نیهوشی وه هویچ فهسلی وهار،
وهختی پور بوو سهر سهراو ده وهلنگه مار.
چیهمهری نهیلهم ده میرکان کوانهگهم،
دوویژه گیان مهر ته بهخیلی گیانهگهم؟

ترجمهی فارسی:
ببار باران!
ببار باران و دهان مرا از «صمغ» پاک کن، (کنایه از خشکی دهان)
سینهام سوخت و اشک شور چشمهایم را پرکرد.
نام «آب بازی» (به خاطر خشک سالی)در میان بازیها گم شد،
گردو خاکی که از سوی (صحراهای) عربستان میآید ما را کور کرد.
ریشهی «پویشگ» (نوعی گیاه که ریشهای خوردنی دارد) پلاسید و «تره»(نوع دیگری از گیاهان بومی خوراکی) مرد،
باد فنا برگ گل و «لرزانه» (شکوفهی درخت بلوط) را با خود برد.
درخت «ارژن» دیگر گل نمیدهد، کبک نمیخواند،
گوسفندان گرسنه «گونی» پاره میبلعند! (کنایه از کمبود علف برای دامها.)
قطرهای (باران) از مژههای آسمان (بر زمین) نمیچکد،
سرچشمهها خشکند و جنگل تشنه.
الان وقت بارشهای نرم و مداوم است، زودباش! ببار!
بر روی "چیت" و سیاه چادر شرشر کن.
بیتو هیچ کس به هیچ فصلی بهار نمیگوید،
وقتی که سر چشمه پر از برگ خشک باشد.
مرا در این مکان کهن چشم انتظار باقی مگذار،
دور از جان مگر تو هم بخیل شدهای (که نمیباری)؟